خالی باشه بهتره :)

آدمی، ساخته شده واسه فکر کردن. فکرها می‌تونن در هر حوزه‌ای باشن. یکی با شغل درگیره، یکی با یه ماشین یا خیلی‌ها با پول! اما گاهی اوقات فکرها هم سازنده هستن و هم مخرب. بسته به شماست که چطور کیفیت زندگی خودتون رو تعیین کنید. بعضیا درگیری فراتر دارند. به حد و اندازه خیلی از عزیزان نیستم اما خیلی وقتا پیش میاد برام که دلگیر می‌شم. از خدا دو دهه تاکنون عمر گرفتم و در دهه سوم زندگیم به سر می‌برم. وقتایی که به تو فکر می‌کنم؛ جزو متفاوت‌ترین لحظه های زندگیمه! تو مُحال‌ترین آرزویِ منی... اما همین رویای داشتنت حالم رو خوب می‌کنه. برام مهم نیست چه کسایی این متن رو می‌خونن، برام مهمه و میدونم که تو این متن رو می‌خونی. سواد ادبی آنچنانی ندارم اما ای کاش؛ به تو دلبسته شدن؛ اینهمه اندوه نداشت ... 1 نه که اندوه در من بیداد کنه نه؛ خواستم جنبه ادبی متن با آثار اهل شعر بالا بره. اما این بخشی از افکار این ذهن آشفته است. بخش عمده ذهنم دگیر مسائل اجتماعی زندگیهامون هستش، که آینده چه خواهد شد؟ چقدر قشنگ گفته شده که زندگی یعنی مواجه شدن با ترس ها! نه که ترسها به سمت ما بیان؛ خودمون دنبال اونها می‌ریم و این برام عجیب بوده و هست. خدایا ممنونتم که وقتی حال خوبی ندارم تو حالم رو خوب میکنی ؛) براتون نمونه بگم تا شما هم لبخند بزنید :) 

- چند روز پیش نمی‌دونم چرا! جدا نمی‌دونم. اما فرشته های کوچک خدا لطف ویژای به حقیر دارند. خیلی زیاد برام پیش اومده؛ فکر کنم فقط دو موردش رو بهتون گفته بودم. تو صف نانوایی بودم. خیلی خونسرد، و مشغول خوش و بش با شاطر عزیز. دختر کوچولویی من رو نگاه می‌کرد و نخودی می‌خندید. من یه سر و وضع خودم رو سریع نگاه کردم که آیا اشکالی دارم که اینجوری بهم می‌خنده! من تو این فکرا بودم که از روی نیمکت پاشد و اومد سمتم و بهم گفت: دایی دوستت دارم. به من تا حالا کسی بهم دایی نگفته بود و این لفظ رو نخواهم شنید چون خواهری ندارم اما نمیدونم من فقط اینجوری بودم :) بعدش طبق گفته های مادر بزرگوار این بزرگوار متوجه شدم شباهت عجیبی به داییه نرگس خانم داریم. مثل یه جنتلمن مشهور تمام قد ایستادم و ازم چندتایی عکس انداختن (در ژست های مختلف وبا نرگس کوچولو). خدایا شکرت که اینطوری حالم رو روبه راه می‌کنی. ولی شباهتِ عجیبی بود :)

حسن ختام ما هم با یه دعا همراه باشه و شما هم لطفا آمین رو بگید:

خدایا نانی ده که به ایمانی برسم؛ نه ایمانی که به نانی برسم.


1- لیلا مقربی

(ازتون سپاس‌گزارم) Photographed by D.F.S

من و اسرا کوچولو

لحظه های رسیدن و وصال همیشه شیرین بوده و هست و به همین اندازه در خداحافظی تلخی وجود داره شاید هم بیشتر و آدمی رو رنج میده. دیروز تونستم ببینمش (۹۷/۲/۱۲ - ۱۲:۴۰pm) با اون قد کوتاه و اون چشم های درشت چنان از دیدنم خوشحال و سرکیف بود که در پوست خودش به روایتی نمی گنجید. قدش به اندازه ای بلند نبود که بخواد از پنجره نگاه کنه، اما با کلی تلاش در لحظه ی اول چشم های نازنینش رو دیدم که با چه سختی تونسته من رو از پنجره ببینه. نمی دونستم چرا باید کودکی از دیدنم اینقدر خوشحال بشه؟! منم کودک درونم با پویایی تمام، تمام قد ایستاده بود و من رو به سوی کودکی کردن می فرستاد. با این سن کودک شدیم :) و تا تونستیم سعی کردیم غنچه های لبخند رو روی لب اسرا کوچولو بکاریم و خدا رو شکر موفق هم شدیم. ما ترک زبانیم و خانواده عزیز دوست خانوادگیمون کُرد هستن. شیعه و سنی نداریم، هممون برادر هستیم. یه کوچولو که خیلی مسلط کُردی صحبت میکرد و به ترکی صحبت کردن های من لبخند می‌زد، واقعا دیدنی و غیر قابل توصیف بود. لحظه ها به کام بود و ساعات همینطور سریع و سریع تر می‌گذشتن؛ انگار مسابقه عجیبی بین عقربه های ساعت آغاز شده بود،  ولی ما بی اعتنا به ساعت، بازی می‌کردیم و از با هم بودن لذت می بردیم. راستش خیلی در دوست داشتن، صادق بود و از هرچیزی که خودش دوست داشت و می‌پسندید یکی بهترش رو برای من کنار می‌گذاشت. اسرا سمنو دوست داشت منم یه همچین زیاد دوست نداشتم بخورم چون به نظرم تلخه :))  ولی به زور و اصرار یه کاسه گُنده به خوردمون داد :| وقتی که زیاد می‌خندید می‌گفت: « وای! مُردم از خنده».  آخه یکم سخت بود قورت دادن سمنو و من انواع و اقسام ادا های ممکن رو به اجرا در می آوردم. در کل یه دختر کوچولوی خیلی خیلی مهربون و باادب رو می‌دیدم که توجه ویژه‌ای به من داشت و از این‌همه لطف و محبتش ممنون و سپاسگزارم. مسابقه‌ی عقرب‌های ساعت در اوج خودش قرار داشت و چنان گرم بود که اسرایی که با هیچ کس عکس نمی‌انداخت رو موجاب کرد یه عکس یادگاری با من داشته باشه و باهام عکس انداخت ( باور نکردنی بود!!) توی همین لحظه های پور شور بودیم که ندای خداحافظی ملتهبم کرد. وقتْ وقتِ خداحافظی بود. از اون لحظه به بعد اسرا رو ندیدم. مادرش بهم گفت: اسرا ناراحته که رفیقش داره می‌ره و رفته و قایم شده. اون قایم نشده بود و این‌دفعه خیلی مسلط تر از پنجره ای نگاه میکرد که کسی حواسش به اون نبود. بعداً توی تلفن بهمون گفته شد که متکا زیر پاش گذاشته بود :))) ماها از هم جدا موندیم اما اون لحظه ها رو بارها و بارها در ذهنمون مرور خواهیم کرد؛ حداقل از جانب من. و کلام آخر: خدایا بار پروردگارا لحظه‌ی اذان صبح هستش از شما سلامتی رو برای همه عزیزانمون خواستارم و ازتون می‌خوام که لباس سلامتی رو به تن خان دایی اسرا کوچولو بپوشونی. تا درودی دیگه حق نگهدارتون
Designed By Erfan Powered by Bayan