بهار حضور توست...

  دنیا، دنیای عجیبی است. آدمی با نگاهی از دست می رود و ازآن پس مدام به آن ثانیه می اندیشد. مراقب نگاه‌هایمان باشیم زیرا که هر نگاهی تشویشی در ذهن ایجاد می‌کند و ازآن پس دیگر به خود تعلق ندارید. من خوب مراقب نبودم و گرفتار گشتم اما این گرفتاری می‌ارزد! از آن پس بارها و بارها چه قدم هایی که باهم نزدیم. لحظه ای نیست که غافل بشوم؛ در هر کجا که حضور داشته باشم انگار تو در آنجا حضور داری. من تاج و تخت و ملک پادشاهی قلبم را به تو سپردم. به خدایی که میپرستم اگر من اینگونه مست خدای خود گشته بودم، زاهد و فقیه بودم اما دچار یک لبخند ساده شده‌ام و بارها آن لبخند را در ذهن مرور کرده‌ام. به یمن وجود شما تغییری شگرف در من بوجود آمد. خدایی‌تر شده‌ام. این بدان معنی نیست که نمازهایم طولانی‌تر شده باشد نه؛ تو را جور دیگری از خدایم خواهانم و این خواسته مرا به خدای مهربانم نزدیک‌تر کرده است. روز به روز بیش از پیش در این حس و عمق نگاه و لبخند غرق می‌شوم. خدایا یعنی می‌شود؟! بهتر است کسی را بخواهی و نداشته باشی، تا اینکه آن را داشته باشی و نخواهی.

Designed By Erfan Powered by Bayan