ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎری ﻧﻪ ﻧﮕﺎری ﻧﻪ ﮐﻨﺎری دارم

    روزهای خوب و خوشی بود. سلام و علیک های عادی و روزمره بینمون رد و بدل میشد. ایام می‌گذشت بدون اینکه دلنگرانی داشته باشیم. یه بار جسارت به خرج دادم و گفتم چیزی رو که به نظرم نباید می گفتم. شاید تقصیر بیان من بود؛ اما نه! حالا که فکرش رو میکنم می بینم این جسارت من باعث شد که وقتی که پا به سن گذاشتم حسرت نخورم. پس چرا حال و روزم اینجوری شد؟؟؟ نگرانم... مضطربم... آرامم گرفته شده و در کل مثل تکه چوبی توی اقیانوس خیالم شناور هستم. شب ها مبتلا به بی خوابی‌ام و این بی‌خوابی چقدر مطلوب و دلچسب سپری میشه وقتی که تک تک ثانیه های شب به یاد تو سپری می‌شوند. وقتی که خاطرات رو مدام مرور میکنم و به یاد اون لحظه های خوش می افتم به یاد تپش قلبهام به یاد اون لبخندها همه و همه خاطراتی هستن که هرشب روی سقف خونه برام مجسم میشه. اما چرا به یکباره سنگ شدی؟؟؟ 

Powered by Bayan