رویای یه عصر پاییزی

داشتم تک و تنها توی پیاده روی زندگی قدم میزدم. ساعت رو نمی‌دونستم اما روز بود، تاریخ رو نمی‌دونستم اما... رنگارنگ بودن برگ درختان نشان از پاییز بود. در اون خیابون به ظاهر تنها بودم، به پشتم که نگاه کردم دیدم سفیدیی داره بهم نزدیک میشه. مسافت دور نبود اما چشمای من از فاصله های زیاد داشت به رصد کردن خودش ادامه می داد. اون شخص نزدیک و نزدیک تر می شد. صدای قدم هایش با خش خش برگها سمفونی عجیبی به راه انداخته بود. می دونستم غریبه نیست. به سمتش حرکت کردم اما فاصله کم نمیشد. دویدم باز هم فاصله کم نشد. دست از تلاش برداشتم و نشستم. صدا هی نزدیک و نزدیک تر می شد. سرم رو بالاگرفتم؛ دچار بهت و حیرت شدم. تو بودی... . کنج لبهات مثل همیشه بالا بود، اون چشم های درشتت... الان که فکر می کنم خاطرات زیادی برام تداعی می کنه...  روسری فیروزه ای رنگت. دستت رو به سمت من دراز کرده بودی، توی اون لحظه هم حسه شوخ طبعی خودم رو از دست ندادم و بهت گفتم که من و تو نامحرمیم... . تنها تغییر در قیافت بالا رفتن گوشه لبهات بود. دوست داشتم در اون لحظه حرفی بزنی؛ اما ساکت بودی. دستم رو دراز کردم تا دستت رو بگیرم. داشتم به آرزوم می رسیدم. انگار همه دنیا برای من بود. تا دستم دستت رو لمس کرد از خواب بیدار شدم :) خواب شیرینی بود تایمش یک ساعت و نیم بیشتر نبود اما برام دنیایی بود. میدونم خیلی سرت شلوغه و وقت زیادی در اختیار نداری. من هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم. اسم این رویا رو نفس میذارم تا همیشه یادم بمونه که رویام نفسم بود. من دوتا اسم رو خیلی دوست دارم که اگه روزی خدا  فرشته هاش رو بهم عطا کرد اسماشون رو نفس و آذر نامگذاری می کنم. نفس که بدونه نفسم به نفسش بنده و آذر تا بدونه حرارت وجود اونه که به زندگیم و کالبدم حرارت زیستن رو داده :) بی تو نه نفسی و نه حرارتی برای زیستن نخواهم داشت. راستی چرا با روپوش پزشکی توی رویام اومده بودی؟!

+ ممنونم که توی عالم رویا به من سر میزنی... .

سه شنبه ۱۳ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۵ وحیده پوربافرانی
 قشنگ بود. لذت بردم
البته غمبار هم بود🍀
ذات حقایق بر تلخ بودنه... :)
واقعا همچین خوابی دیدین؟!
 کلمه خواب برایش خوب نیست. رویا بیشتر براش برازنده تره. دیروز عصر در عالم رویا به این سعادت رسیدم. کاش هیچ وقت تموم نمیشد، خیلی دوست داشتم زندگیم در همون چند لحظه خلاصه میشد. کاش صادقه باشه...

Powered by Bayan