من و اسرا کوچولو

لحظه های رسیدن و وصال همیشه شیرین بوده و هست و به همین اندازه در خداحافظی تلخی وجود داره شاید هم بیشتر و آدمی رو رنج میده. دیروز تونستم ببینمش (۹۷/۲/۱۲ - ۱۲:۴۰pm) با اون قد کوتاه و اون چشم های درشت چنان از دیدنم خوشحال و سرکیف بود که در پوست خودش به روایتی نمی گنجید. قدش به اندازه ای بلند نبود که بخواد از پنجره نگاه کنه، اما با کلی تلاش در لحظه ی اول چشم های نازنینش رو دیدم که با چه سختی تونسته من رو از پنجره ببینه. نمی دونستم چرا باید کودکی از دیدنم اینقدر خوشحال بشه؟! منم کودک درونم با پویایی تمام، تمام قد ایستاده بود و من رو به سوی کودکی کردن می فرستاد. با این سن کودک شدیم :) و تا تونستیم سعی کردیم غنچه های لبخند رو روی لب اسرا کوچولو بکاریم و خدا رو شکر موفق هم شدیم. ما ترک زبانیم و خانواده عزیز دوست خانوادگیمون کُرد هستن. شیعه و سنی نداریم، هممون برادر هستیم. یه کوچولو که خیلی مسلط کُردی صحبت میکرد و به ترکی صحبت کردن های من لبخند می‌زد، واقعا دیدنی و غیر قابل توصیف بود. لحظه ها به کام بود و ساعات همینطور سریع و سریع تر می‌گذشتن؛ انگار مسابقه عجیبی بین عقربه های ساعت آغاز شده بود،  ولی ما بی اعتنا به ساعت، بازی می‌کردیم و از با هم بودن لذت می بردیم. راستش خیلی در دوست داشتن، صادق بود و از هرچیزی که خودش دوست داشت و می‌پسندید یکی بهترش رو برای من کنار می‌گذاشت. اسرا سمنو دوست داشت منم یه همچین زیاد دوست نداشتم بخورم چون به نظرم تلخه :))  ولی به زور و اصرار یه کاسه گُنده به خوردمون داد :| وقتی که زیاد می‌خندید می‌گفت: « وای! مُردم از خنده».  آخه یکم سخت بود قورت دادن سمنو و من انواع و اقسام ادا های ممکن رو به اجرا در می آوردم. در کل یه دختر کوچولوی خیلی خیلی مهربون و باادب رو می‌دیدم که توجه ویژه‌ای به من داشت و از این‌همه لطف و محبتش ممنون و سپاسگزارم. مسابقه‌ی عقرب‌های ساعت در اوج خودش قرار داشت و چنان گرم بود که اسرایی که با هیچ کس عکس نمی‌انداخت رو موجاب کرد یه عکس یادگاری با من داشته باشه و باهام عکس انداخت ( باور نکردنی بود!!) توی همین لحظه های پور شور بودیم که ندای خداحافظی ملتهبم کرد. وقتْ وقتِ خداحافظی بود. از اون لحظه به بعد اسرا رو ندیدم. مادرش بهم گفت: اسرا ناراحته که رفیقش داره می‌ره و رفته و قایم شده. اون قایم نشده بود و این‌دفعه خیلی مسلط تر از پنجره ای نگاه میکرد که کسی حواسش به اون نبود. بعداً توی تلفن بهمون گفته شد که متکا زیر پاش گذاشته بود :))) ماها از هم جدا موندیم اما اون لحظه ها رو بارها و بارها در ذهنمون مرور خواهیم کرد؛ حداقل از جانب من. و کلام آخر: خدایا بار پروردگارا لحظه‌ی اذان صبح هستش از شما سلامتی رو برای همه عزیزانمون خواستارم و ازتون می‌خوام که لباس سلامتی رو به تن خان دایی اسرا کوچولو بپوشونی. تا درودی دیگه حق نگهدارتون
پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۹ 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
اخ الهی
:)
حالا کار ندارم عمر ما مثل برق و باد داره میگذره
کار ندارم ۹۵ چطوری انقدر زود گذشت 
کار ندارم ۹۶ تا اومدیم بجنبیم گذشت
۹۷رو نگاه کنید 😯
عیدش که تموم شد خیلی سریع
فروردینشم که رفت 
اردیبهشتم داره میره 
کلا بهار داره تموم میشه😱😱😱😨

😤😤به کجا چنین شتابـــــــان


ممنون که توی مدتی که نبودم زیاد به وبم اومدین
مرسی از مهربونیاتون😍🌹🌼🌻
:)
ما هم سپاس گزار هستیم.
لحظه های خوبی رو در زندگی و هم در وب ما سپری کنید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan